تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

چوب ات را بردار موسی. بنی اسرائیل گوساله پرست شده اند!

 

ظهر داغ مرداد ماه، صحن سفید مطاف و انعکاس خورشید عربستان. خلوت بود.

دشداشه به تن و شال سفید عربی به سر، در میان انگشت شمار ی حاجی می چرخیدم. محمد در سایه ایوان ها می نشست و نگاه می کرد. گاه هم قرآن به دست می گرفت و خط می برد. برهنه، پاها می سوخت از داغ ی سنگ. فلسفه چرخش را پروانه بدور شمع بگیری یا سیاره بدور خورشید توفیری نمی کند. تنها بدان که وقتی می چرخی خود ات نیستی. فقط دوست داری که نه این کعبه. نه این خانه. دوست داری بچرخی بدور وجودی که هست. حاضر. می دانی وجودی هست در این دنیا که خلقت کرده . و تو دوست داری بچرخی فقط. بدور او. ذکر... قربان صدقه اش می روی و چاپلوسی اش می کنی. به رکن اول که میرسی دست بالا می بری و می گویی قربان بزرگی ات روم "الله و اکبر" و می چرخی. تسبیح بینداز. آنقدر محو می شوی که شمار دورها فراموش ات می شود. ساعت ها هم بچرخی به حکم هفت می گیری! تمام که شد. زمزم بروی سر و تن بریز. و صدا می دهد: زم زم! می دانی تا چهار پنج روز دیگر تمام می شود این عشق و حال. بر می گردی به خیابان های شهر و دنبال چیزی برای چرخیدن می گردی. به فرودگاه جده نرسیده بغض ات می ترکد و های های می زنی که کجا پابرهنه دور تو بگردم؟ صحن مطاف برایم بیاورید... زمزمه آب می خواهی. دل ات زم زم می خواهد.

حاجی ها صحن مطاف گم می کنند و غیر حاجی ها هیچ. کاش حاجی نمی شدم.

پ ن: بنی اسرائیل من و امثال من ایم. به چشم بهم زدنی در نبود موسی می می خوریم و مست می شویم. حج کنی و گوساله پرست شوی، اسم ات را حاجی می گذارند. دریغ، حاجی کسی ست که حج نکرده بچرخد.

محسن


 

 

در دو قدمی کعبه نماز خوانده ای؟ نزدیک ترین مکان ممکن به قبله. روبروی رکن یمانی! در جماعتی حلقه وار.

من خوانده ام. هیچ حس خاصی ندارد. کعبه مکعبیست شش وجهی. خانه ای سنگی با شکافی عجیب! برای جهت بخشیدن به سجده ات. اما خدا نه مکعب است نه جهت دارد. خدا حسی است که در وجودت شعله می کشد. خواه دو قدمی کعبه باشی خواه در کنج خانه ات.

پ ن: برای تویی که حج کردنم را سعادتی می دانی که نداشته ای.

محسن


 

شده!

تا به حال با کمات بازی کرده ای؟ بیا و دست نوشته مرا بگیر و برقص. بگذار سیر نگاهت کنم. مدتیست سراغ رقص پروانه از زنبور می گیرم. تو را میان شمعدانی و بنفشه می گذارم تا حیا کنند و برایم لوندی نکنند. دلم سیر رقص ات نمی شود. مثل باد می دوی و زمین گونه می چرخی. کاش تو بارور شوی و بر من بباری. ابر حسادت اش شود.

دلی که سوار بر الاغ محبت می تازد، جز لگد چیزی نصیب اش نمی شود.

پ ن: تلخی دومی را با شیرینی اولی ببلع. شاید لگد هایم آواره ات نکند!

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

فروردین 1389
بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386