ظهر داغ مرداد ماه، صحن سفید مطاف و انعکاس خورشید عربستان. خلوت بود.
دشداشه به تن و شال سفید عربی به سر، در میان انگشت شمار ی حاجی می چرخیدم. محمد در سایه ایوان ها می نشست و نگاه می کرد. گاه هم قرآن به دست می گرفت و خط می برد. برهنه، پاها می سوخت از داغ ی سنگ. فلسفه چرخش را پروانه بدور شمع بگیری یا سیاره بدور خورشید توفیری نمی کند. تنها بدان که وقتی می چرخی خود ات نیستی. فقط دوست داری که نه این کعبه. نه این خانه. دوست داری بچرخی بدور وجودی که هست. حاضر. می دانی وجودی هست در این دنیا که خلقت کرده . و تو دوست داری بچرخی فقط. بدور او. ذکر... قربان صدقه اش می روی و چاپلوسی اش می کنی. به رکن اول که میرسی دست بالا می بری و می گویی قربان بزرگی ات روم "الله و اکبر" و می چرخی. تسبیح بینداز. آنقدر محو می شوی که شمار دورها فراموش ات می شود. ساعت ها هم بچرخی به حکم هفت می گیری! تمام که شد. زمزم بروی سر و تن بریز. و صدا می دهد: زم زم! می دانی تا چهار پنج روز دیگر تمام می شود این عشق و حال. بر می گردی به خیابان های شهر و دنبال چیزی برای چرخیدن می گردی. به فرودگاه جده نرسیده بغض ات می ترکد و های های می زنی که کجا پابرهنه دور تو بگردم؟ صحن مطاف برایم بیاورید... زمزمه آب می خواهی. دل ات زم زم می خواهد.
حاجی ها صحن مطاف گم می کنند و غیر حاجی ها هیچ. کاش حاجی نمی شدم.
پ ن: بنی اسرائیل من و امثال من ایم. به چشم بهم زدنی در نبود موسی می می خوریم و مست می شویم. حج کنی و گوساله پرست شوی، اسم ات را حاجی می گذارند. دریغ، حاجی کسی ست که حج نکرده بچرخد.