می خواهم جایی تنها با تو حرف بزنم. نه جلوی این همه چشم.
می خواهی همیشه با تو حرف بزنم.
می خواهم آرامت کنم، با دغدغه کار.
می خواهی آرامت کنم، بی دغدغه کار.
می خواهم شبها با هم بخوابیم.
می خواهی شبها من بخوابم و تو پرواز کنی کنار ستاره ها.
می خواهم خانه داشته باشم برای آسایش، تا آرامش مرا هم ببینی.
می خواهی با همین خانه به دوشی آرامشم ببینی.
می خواهم آن قدری درآمد داشته باشم که هیچ وقت بخاطر خواستن تو بهانه نیاورم و دروغ نگویم.
می خواهی خواسته هایت را برآورم.
می خواهم همه دنیا به پایت بریزم.
می خواهی منت بر سرت نگذارم!
می خواهم شادت کنم، به هر نحوی.
می خواهی دلقک بازی در نیاورم.
می خواهم حساب و کتاب کنم و مردانگی.
می خواهی مثل مردها مغرور و حساب و کتابی نباشم.
می خواهم احساسم همیشه برایت لبریز باشد.
می خواهی احساسم را همیشه لبریز نکنم.
می خواهم همیشه تکیه ام کنی.
می خواهی آزادانه تکیه ام کنی!
می خواهم برای من باشی و بس.
می خواهی سر به هوایم باشی و آزاد.
می خواهم دلگیر نشوم مدام از اخم هایت.
می خواهی دلگیر نشوم هرگز از اخم هایت.
می خواهم بسازیم زندگی را پر از پیچ و خم.
می خواهی زیاد رنج نکشیم.
می خواهم تنها باشیم و با هم.
می خواهی با همه باشیم و با هم.
می خواهم با هم بمانیم تا ابد.
می خواهی اگر شد با هم بمانیم.
می خواهیم...
خستگی نیست که به جان ما افتاده، بی پناهی ست.
یک مادر و یک پدر. یک خواهر و یک برادر! از جنس تنی! از هر کدام یکی کافیست تا دستمان بگیرد و آغوش ببخشد و برایمان راه باشد و دلگرمی. این همه داریم. اما آغوش شان کجاست؟