تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

این یکی را فقط خودت بخوان...

پست قبل نه که قبل ترش را عاشقی کردم. زندگی کردم. مدام خواندم و هیچ از خودم نیافتم درش. که زندگی بود و عمری که در آن زیستی و فراز و نشیب و عاشقی و درد و رنج و در هیچ یک باز نیافتم نشانی از خودم که شاید شبیه مرهم شاید شبیه همدم باشد برایت. نه اینکه برنجم که یادم افتاد چقدر آزادی و بی تعلق. گرفتم از اینکه چقدر تنهایی و بی پروا.

پست قبل خودم که نه از سر درد بود که بود و نه از سر رنج که بود. که دو روز بود و نبود شدم و ساختم و سوختم و انگار یک عمر گذشت. که نمی دانم حس ام می دانی و می فهمی که وقتی مدتی بی خبر می شوم می بینم که سالها گذشته و اتفاق ها و من از همه بی خبر. و تو هیچ نمی گویی از این سالها که می خواهی تنهاتر شوی انگار در گذشته و خاطره بسازی از تنهاییت و من هم فقط چشم انتظار گفتن ها یت که می بینم برایت نیستم و شاید نمی خواهی باشم. که مردانه و دوستانه زمین تا آسمان فرق اند با هم. مرد ات باشم و بترسم از کس و ناکسی که بی ناموس اند و چشم به ناموس ام می برند و تو را حمایت کنم مردانه و زندگی بسازم و دل بسوزانم و بمیرم و زنده شوم تا دوباره بمیرم و عشق کنم و عشق کنی یا دوست باشم و فقط دوست که امثال این دوست زیاد می شود یافت.

 پ ن: دریاب که سخت عاشق ات بودم.هستم و می مانم. بهتر و دوست داشتنی تر برایت.

 

محسن


 

دخترك روي زمين افتاده بود و درد مي كشيد. دستهايش مي لرزيد و سرش را گرفته بود تا مبادا درد فريادش برآورد. فكر بي احساسي مي سوزاندش. فكر بي عشقي مي خوردش. و فكر تحقير مي كوبيدش.

مارمولكي شيبه زالزارك. ريز و بد رنگ. پسركي كه با چوب شكارش كرده بود، پيروزمندانه بالاي سر موجود بدرنگ و له شده ايستاده بود و به ما لبخند مي زد. انتظار تحسين داشت.

تلو تلو خوران خودش را به انتهاي اتوبوس رساند و ميله را محكم گرفت تا مبادا بيافتد، اما مدام مي افتاد. زير چشمي و گاهي با اشاره نشانش مي دادند به هم. به زن ها و دختر ها خيره شده بود و پلك هايش گاهي سنگين به پايين مي افتاد. و دوباره مي افتاد. اتوبوس ترمز گرفت... سرش از پشت به ميله خورد. همه برگشتند از صداي سرش. خودش خنديد. قاه قاه. بيچاره جوان رسوا شده بود. دستش گرفتم و بردم پايين. همچنان مي خنديد.

انگار كه كسي نمي فهميد... گوشه اي به ديوار تكيه داده بود. توي ايستگاه اتوبوس.پاهايش را به هم چسبانده بود و كيفش جلوي پاهايش. طبيعي رفتار مي كرد. رنگ صورش مدام مي پريد و سستي پاهايش بي روح اش مي كرد. بيچاره دخترك.

دور خودش مي چرخيد... مي نشست. مي ايستاد. به زمين مي افتاد و گريه مي كرد. سجده مي كرد و ذكر مي گفت. سر بلند مي كرد و كفر و لعن و نفرين به زمين و زمان مي داد. مي دويد و خود را به در و ديوار مي زد. آخر سر گوشه اي مي نشست و خودش را جمع مي كرد و مي گريست. خيانت نكرده بود حتي لحظه اي اما زنش خائن. بيچاره مرد تازه فهميده بود.

نان حرام خورده بود كه حرامي شده بود. من كه حرام نخوردم چرا به حرام كشيده شدم. طاعون به جانم نيفتاد تا تو را بيمار كنم. طلب مرگ كرده بودم كه بخشيد. پسري معلول به من.

 

 

 

محسن


 


 

خسته ام اما نه بیمار.

مواظب خودت باش تا من بخوابم.

محسن


 

بیماری عجیب و غریب تو حکایت درد بی درمان مرا دارد. شده است وبال گردن.

محسن


 

تهی می شوم. بی تاب و بی قرار. هر چند رسم مردانگی این نیست...

وقتی بیمار می شوی، این چنینم.

محسن


 

نوزدهم فروردین، دوشنبه. بعد از د و ا ز د ه ر و وو ز. هفت تیر و عقد بالای سر مهدی و مینا. نوبنیاد و ذرت و سه ایستگاه بالاتر. چقدر برای این لحظه و زل زدن به چشم هایت بی تابی کردم.

بیست ام فروردین، سه شنبه. هفت تیر و بستنی قیفی. خوب شد دیدمت. دلم نفس می خواست.

بیست و یکم فروردین، چهارشنبه. شهر ری. شوش. قلقلک و خنده بازار و گرده افشانی گل ها! دلم دوباره هوایی شد.

هوس هایم خاطرات فروردین امسال اند...

محسن


 

 

بعد از۱۲ روز، دیدن تو دقیقا لحظه ای که مهدی و مینا پایین پای امام رضا خطبه عقدشان خوانده می شد! چطور می شود خوشحال نباشیم که بعد از هفت سال عاشقی این دو به هم برسند. دیگر مال هم شدند. به امید خوشبختی شان.

مهدی جلوی مهمان های آشنا و غریبه توی پوست خودش نمی گنجید و دل اش می خواست فریاد بزند اما می ریخت توی خود و باورش نمی شد مینا همسرش شده!

محسن


 

بی عنوان شروع می کنم تا یادم باشد به تو وفادارم....

دست روی سر می گذارم و از دو طرف می فشارم تا ذهنم شکل بگیرد میان این همه تقدیر.

بزرگ شده ام و واقع پذیر. اما کجای دل مرا واقعیت می پذیرد. می گوید بمانی یا نماند فرقی نمی کند که وقت مرگ راضی باشید کفایت می کند رضای خدا را. و خدا راضی باشد بس است. دلم می خواست دیشب خواب مردی را ببینم که مرا نمی خواهد.با دلیل یا بی دلیل. دلم می خواست دیشب برایش بگویم اگر جدا شویم می سپارمش دست تقدیر. اما خودم نمی دانم به کجا می روم. می خواستم دیشب بگویم می روم اگر راضی می شوی و آرام که خودت گفتی پی آرامشی. اما این مرد به خوابم نیامد. جایش را داد به کابوس های رفتن تو. تا بغض ام را بترکاند و به خود بپیچانم. درد می کشم. اما خدا می خواهد این چنین. اشک میریزی و می خوری هر چه غصه است با خاطراتمان. خوب تو بلند شو و فریاد بزن. فریادهای دیشب مرا که دستم دامان تک تک امامان را گرفت افاقه نکرد. تو نمی توانی خوب من هم نمی توانم اما فکر می کنم خدا چرا نتوانستن می خواهد. دوست داشتم بمیرم و نمیری. اگر دوتایی می مردیم افسوس هایشان بی ثمر بود و بیچاره می شدند. دوست دارم بمیرم و نمیری. بلکه بفهمند می شد جور دیگر بود. چه بگویم که دیگر علامت های تعجب هم افتادند از سرم. انگار زندگی نه تعجب دارد نه سوال. انگار کن زندگی تمامش عشقی داشت که تو را بجنباند و این عشق هم.... کاش زندگی سه نقطه هم نداشت. تا دیگر امیدی هم نبود که ندانی چه می شود فردا و دل ات را خوش کنی که فردا خدای دیگری خواهی داشت.

 

محسن


 


 


 

 

می ترسم از مرگ.

اگر مردم به همه بگویید...

هیچ کس مقصر نیست!

محسن


 

باور من، هم باوری تو را باید.

دستم را بالا برده بودم می دانم دیدی. گرفتم دستهایت را. تا بالا برود شاید.

هیچ نمی گویم. و شبیه به آدم بزرگ هایی که تو می خواهی می شوم نه شبیه این یکی ها.

می خندم آن طور که تو می خواهی.

می مانم دور و صبور. همان طور که تو می خواهی.

پای بند و متعهد به هر چه بسته ایم.

همین می مانم.

التماس دعا دارم از تو و پویا و فائزه و هر که امروز لب به لب تشنه کربلا داد و نیت تو را اجابت کرد.

محسن


 

امام زاده علی اکبر چیذر و امام زاده صالح تجریش.

کدام یک دامان کدامیک را گرفت تا سال اش نو شود.

خدایا به این دو عزیز تنهایمان مگذار.

 

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

فروردین 1389
بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386