دخترك روي زمين افتاده بود و درد مي كشيد. دستهايش مي لرزيد و سرش را گرفته بود تا مبادا درد فريادش برآورد. فكر بي احساسي مي سوزاندش. فكر بي عشقي مي خوردش. و فكر تحقير مي كوبيدش.
مارمولكي شيبه زالزارك. ريز و بد رنگ. پسركي كه با چوب شكارش كرده بود، پيروزمندانه بالاي سر موجود بدرنگ و له شده ايستاده بود و به ما لبخند مي زد. انتظار تحسين داشت.
تلو تلو خوران خودش را به انتهاي اتوبوس رساند و ميله را محكم گرفت تا مبادا بيافتد، اما مدام مي افتاد. زير چشمي و گاهي با اشاره نشانش مي دادند به هم. به زن ها و دختر ها خيره شده بود و پلك هايش گاهي سنگين به پايين مي افتاد. و دوباره مي افتاد. اتوبوس ترمز گرفت... سرش از پشت به ميله خورد. همه برگشتند از صداي سرش. خودش خنديد. قاه قاه. بيچاره جوان رسوا شده بود. دستش گرفتم و بردم پايين. همچنان مي خنديد.
انگار كه كسي نمي فهميد... گوشه اي به ديوار تكيه داده بود. توي ايستگاه اتوبوس.پاهايش را به هم چسبانده بود و كيفش جلوي پاهايش. طبيعي رفتار مي كرد. رنگ صورش مدام مي پريد و سستي پاهايش بي روح اش مي كرد. بيچاره دخترك.
دور خودش مي چرخيد... مي نشست. مي ايستاد. به زمين مي افتاد و گريه مي كرد. سجده مي كرد و ذكر مي گفت. سر بلند مي كرد و كفر و لعن و نفرين به زمين و زمان مي داد. مي دويد و خود را به در و ديوار مي زد. آخر سر گوشه اي مي نشست و خودش را جمع مي كرد و مي گريست. خيانت نكرده بود حتي لحظه اي اما زنش خائن. بيچاره مرد تازه فهميده بود.
نان حرام خورده بود كه حرامي شده بود. من كه حرام نخوردم چرا به حرام كشيده شدم. طاعون به جانم نيفتاد تا تو را بيمار كنم. طلب مرگ كرده بودم كه بخشيد. پسري معلول به من.