مثل این می ماند که زیر آفتاب داغ، روی شن های سوزان، بدون سر پناه، وسط جایی شبیه جهنم ایستاده باشی. جایی که از هر طرف هیچ چیزی دیده نمی شود الا سراب!
در بیاور کفش هایت را و شبیه موسی به سوی طور به نماز بایست. به رکعت دوم نرسیده، کف پاهایت تاول که زد... بگو خدا نخواستم موسی و عیسی و یوسف شدن بچشم. لعبتی گر نصیبم کنی ضعیف تر از آن ام که پشت کنم!
از خواب بپر تا نصیبت نکرده!
صبح شهادت امام حسن و شهادت(یا به قول درباری ها همان وفات) پیامبر!
ایّوب(پيامبري از ذرية اسحاق نبى كه صبر و بردباري او در مقابل بلايا شهرت بسيار دارد) نیستم که بفهمم زینب چه کشیده... به همان سبک قدیم امان از دل زینب می خوانم و دستم می لرزد وقتی فکر می کنم به دیده هایش و چند قطره کفایت می کند برای بهشت ای که درباری ها وعده اش می دهند.
دل ام می خواست پروازت را میان درود به او و آل اش دعا کنم تا قبول کند خدا. شب ها بی خوابی که به سرم می زند تا صبح توی خواب از خدا می خواهم کسی آزارت ندهد، می گویم راحت باشد و بی دغدغه، می خواهم رها باشی و بی درد. نمی دانم می دهد یا نه... اما هذیان های شبانه ات رهایم نمی کنند!
اگر مُردن دردی دوا می کند، با هم برویم بهتر است. تنها رفتن من تو را دق می دهد.
پ ن:
گویند امام صادق بزرگواری خدا را آن قدر بیان کرده که اگر میان دو صلوات بر محمد و آل اش دعایی بخوانی،فقط اول و آخر دعایت را اجابت نمی کند... وسط اش را هم نگاه می کند.
دوست دارم خورشید همیشه بتابد. حتی شب. یا اگر که ماه می آید خودش را دست کم نگیرد.