تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

مثل دیروز و امروز و ۱۷ روز دیگر که فکر می کنم سخت می گذرد یا آسان وقتی تو نباشی و من نباشم. تو خیالت رها باشد از تعصب احمقانه من و من خیالم رها تر از راحتی تو.

مثل تمام روزهایی که می آی ن د و می روند. مثل زیبایی چهره ات که کاش نا محرمی نبیند!

محسن


 

دیروز و امروز و فردا

اولین عنوان است برای نوشته ام. این هم استثنا ست. حرف ات را زمین نمی اندازم. دیروز بود جمعه، تا عصر کار بود و کار و تو هر لحظه بیشتر از کار. لباس مقدسی به تن کردم و به قول خودمان شدم ستوان سوراخ! ( بد برداشت نشود لطفا برای شما که سرباز نشده اید می گویم!) دیر شده بود پادگان و کمی دلهره که نکند برای این تاخیر جریمه یا ممنوع الخروج یا هر تنبیه دیگر نظامی زبانم را به فحش باز کند.( فحش نه به پاسداران و فرماندهان عزیز. بد برداشت نشود لطفا!) شناسنامه به دست بین آدم ها و دوربین ها و عکاس ها و دلشوره که نکند از من عکسی یا مصاحبه یا هر کوفتی تهیه شود و نامم ننگین تر شود بین خانواده و علی الخصوص پدرت! می دانم که بدش می آید مرا این قدر پایبند به نظام مقدس ببیند. سوژه خوبی هم بود ستوانی که با لباس خاکی و دوخت نیروی مقاومت بسیج روی بازو... چشمک می زند انگار برای جماعت اهل "دستمال" .

امروز بود ساعت که از ۱۲ گذشت و شد امروز. یعنی دیروز تمام شد و من نخوابیده و خوابیده افسر نگهبان بودم و پاس و پست عوض می کردم. تا صبح که طلوع کردی تو ... صدایت که مثل نور تنم را گرم کرد نخوابیدن دیشب فراموش کردم و بد بیراه های نگفته به خدمت را خوردم و کمی خندیدم. صبح  خسته بودم نه سهل انگار که اسلحه ها را روی تخت گذاشتم و می خواستم با تو بروم هپروت. خوب شد نرفتیم و بچه ها گفتند نکند دلت زندان ۶۶ سپاه هوس کرده و دادسرا و ... ۳ قبضه اسله با ۱۰۰ تیر جنگی روی تخت و مسئولش تو؟! پا شدم و گفتم بابا غلط کردیم شدیم سرباز و بیشتر غلط(چیزی شبیه خوردن چیزی.) که شدیم پاس بخش. پست تمام شده بود و مسئول شب که بالاخره آمد و تحویل گرفت ناموس نظامی ام را. قید خواب زدم و منتظر آمدن امیر شدم تا وقتم با حرف زدن بگذرد و زود تر برسد وقت نماز ظهر و الافی و پیچ و تو. امروز تو را می بینم.

فرداست انگار... توی پادگان پشت میز با امیر گپ می زنیم و از درس ها و استاد ها و صنعت برق گرفته تا اوضاع مملکتی و ... می پیچیم هر از چند گاهی به بازی و من به خاطره دیروزم با تو فکر می کنم.بهارستان و سعدی و برلن و چلو جوجه کباب با صفا:دی . صفای حضور تو را عشق است و آرزوی روزی خوش. التماس دعا بعلاوه تبریک عید و سفارش برای مواظبت... همه اش ثبت شد. دلم می گیرد که این روز ها می آید و می رود و هنوز حق نداریم خاطره قاب بگیریم و به در و دیوار خانه نقلی بزنیم که هر که از راه می رسد لگدی نثارش می کند و فکر ما و آرزویمان نمی کند.

محسن


 

سرد بود و گرم. مثل دست های من، هوایش عوض می شد. بی هوایش که می شدی چاره ای جز بی خیالی نبود. مثل خانه های بوی نم گرفته ی روستای سورگ! عکس چشم هایت را می گذاشتم زیر دستهایم توی تاریکی و خیره می شدم به چیزی که نمی دیدم! شب ها شده بود بیداری و روزها کابوس خواب های شب قبل. فکر آمدن دایی و چگونه بودن برایش و نکند این دایی همان منجی نیامده ماست که نه. لابد خدا فکرمان را خوانده بود... یک قدم بزرگ به عقب که بر داری همین را می خواستیم که باشم و سرباز و کارمند و تو هفته ای یکبار لااقل ببینی معشوقه کچل ات را و بخندید با هم و دمی خوش. می خواستیم برای مدتی اینطور باشد و خودمان را و جیبمان را بسازیم تا بلکه حباب رویاهایمان نترکد. خوب حالا که همین را داریم و دمی می خندیم و به باقی اش فکر نمی کنیم که پر است از فکر و خیال و ترس و ... تمامش را گذاشت به حساب شیرینی عشق و یادمان داد که آرام باشیم و توکل کنیم. استاد را می گویم. صدرا بود انگار که ذبیح و ارغوان را نصیحت می کرد که وصل را با اصل قاطی نکنید.

پ ن: ظهر روز شهادت امام رضا(ع)

محسن


 

مثل این می ماند که زیر آفتاب داغ، روی شن های سوزان، بدون سر پناه، وسط جایی شبیه جهنم ایستاده باشی. جایی که از هر طرف هیچ چیزی دیده نمی شود الا سراب!

در بیاور کفش هایت را و شبیه موسی به سوی طور به نماز بایست. به رکعت دوم نرسیده، کف پاهایت تاول که زد... بگو خدا نخواستم موسی و عیسی و یوسف شدن بچشم. لعبتی گر نصیبم کنی ضعیف تر از آن ام که پشت کنم!

از خواب بپر تا نصیبت نکرده!   

صبح شهادت امام حسن و شهادت(یا به قول درباری ها همان وفات) پیامبر!

ایّوب(پيامبري‌ از ذرية اسحاق‌ نبى‌ كه‌ صبر و بردباري‌ او در مقابل‌ بلايا شهرت‌ بسيار دارد) نیستم که بفهمم زینب چه کشیده... به همان سبک قدیم امان از دل زینب می خوانم و دستم می لرزد وقتی فکر می کنم به دیده هایش و چند قطره کفایت می کند برای بهشت ای که درباری ها وعده اش می دهند.

دل ام می خواست پروازت را میان درود به او و آل اش دعا کنم تا قبول کند خدا. شب ها بی خوابی که به سرم می زند تا صبح توی خواب از خدا می خواهم کسی آزارت ندهد، می گویم راحت باشد و بی دغدغه، می خواهم رها باشی و بی درد. نمی دانم می دهد یا نه... اما هذیان های شبانه ات رهایم نمی کنند!

اگر مُردن دردی دوا می کند، با هم برویم بهتر است. تنها رفتن من تو را دق می دهد.

پ ن:

گویند امام صادق بزرگواری خدا را آن قدر بیان کرده که اگر میان دو صلوات بر محمد و آل اش دعایی بخوانی،فقط اول و آخر دعایت را اجابت نمی کند... وسط اش را هم نگاه می کند.

دوست دارم خورشید همیشه بتابد. حتی شب. یا اگر که ماه می آید خودش را دست کم نگیرد.

 

محسن


 

چشم هایت را ببند.

دست هایت را باز کن.

ببین چطور با دست باز و چشم بسته لبه پرتگاه می خندد.

پ ن: می دانستی اینجا را فقط من می نویسم و فقط تو می خوانی! و چه خوب.

محسن


 


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386