دلتنگی که اندکی کهنه شود بوی بچگی و هوای حیاط خانه مادربزرگ و پدر بزرگ مست ات می کند. هوس بچگی به سرت می زند و شیطنت های کودکی ات. خنده ات می گیرد.
دلم عجیب هوای فهمیدن کرده! خواب های کهنه ام سرباز می کنند و تعبیر می شوند. چشمهایت دست هایم طلب می کنند و بوسه های بی دریغ. لبهایت اما چه! غریبی ات را با آینده ای گنگ می زنم به هم تا تفسیر کنم خواب سال های پیشین تو را. کاش همه چیز مثل فکر های آشفته و دردهای بی امان و غم سوزناک دل تو شیرین بود!
آن وقت هیچ وقت چای مان را با کاکائو، نمی نوشیدیم.
این ها لحظه ایست از قطره قطره های اشک های شبانه ات. تو هم فکر چشم های محرم و نامحرم می کنی که نکند به یکباره به ظاهر دوست از راه برسد و سر ببرد تمام آرزوهایمان. دستت را سد گوش می کنی تا لبریز نشود صبری که طلب کرده بودی. چشم بسته دعا می خوانی تا نکند مرض یا غرضی یارت را بفریبد! کابوس های شبانه ات را صبح ها وقتی به خط می شویم برای اجرای مراسم مرور می کنم.
دستهایم آغوش ایست برای تو. رضای خدا نگرفته رهایشان کردم. کاش ببخشدم!
