تبليغاتX
میان شعور من و تو کودکی خوابیدست

 

 

دل تنگ ی اول راه بود. بعد شد بی تابی. گذشت و کاری از دست فکر و خیال ها بر نیامد و دست و پا زدیم و دیدیم، هیچ. انگار کن اسیر شدی و بی نتیجه سر به دیوار می کوبی. سرت را به صدای بلند ارشد گروهان گرم کن که وقت و بی وقت فریاد میزد: "با وضعیت کامل نظامی به خط شید".  قدم آهسته و موزون و طبل و رژه حماسی. کلاس صف جمع،تاکتیک،عقیدتی و چرت زدن و آخر سر هم این کمین و ضد کمین و گروه ضربت شدن و بلا نسبت مثل خر دویدن توی کمین گاه و خمپاره زدن و احساس ترس! البته کمی از نهیب انفجار. روزهای آخر و مسابقات پینگ پنگ برای مشغله ذهن و منور و نارنجک چهل تیکه امریکایی. و این ایست و بازرسی ... بس که آموزش دادند بر پدرشان صلوات فرستادیم. و فقط وقتی که اسلحه را تحویل تسلیهات دادیم سبک شدم و ناموس نظامی به باد دادم! آخر سر هم مراسم اختتامیه. اشک و خنده بچه ها. تمام که شد تمام فکر و خیال و درد و غم این دو ماه ریخت توی ذهنم که کار و زندگی و آینده رو چطور با یک نصفه روز بسازم که تکیه گاه کسی باشم که با تمام وجودش تکیه زده بهم و دنبال ریشه گشتم...

گور  هان  خیلی  خوب

و من و احساس گناه تمام مشقت ها و سختی های تو. سپاااس  سردار ... آرزوی مرگ می کردم که بلکه نبودنم تو را خوشبخت کند. و تمام بغض و فشار بروز نداده این دو ماه را برای تو سوغاتی آوردم!

پ ن: آفتاب سوخته تر،زمختی دست وپا، سر کچل، سر سنگین و محسنی بزرگتر و مرد تر برایت آورده ام. می پسندی اش... پیشکش.

محسن


 

عشق این روزهای من

دو دو زدن میان چشم های خسته و الکی خوش روزهای آخر. همگی کلافه اند بیچاره ها. لحظه ها را پس هم می کشند تا برسد این بیست و نهم کذایی. تا خلاص شویم. برای یک تشویق و مرخصی تو شهری زیرآب رفیق زدن. . همه کار کردن برای یک پنج شنبه و جمعه حالم را از رفاقتشان بهم می زند!

و  من آرام و بی قرار، خودم را کلافه داستان های حسین سناپور می کنم و سرم را گرم تا نبینم گریه ی یک مرد چه شکلی است. شب ها بی قراریم را پس تاریکی قایم می کنم تا تو هم نبینی. میخوابم با خیالت. با خیال با تو بودن. خوشم تا بیاید روز دیدار و دستت ببوسم از این همه صبر.

پی چند ساعت مرخصی ... برای دل دادن و گرفتن. برای شنیدن عریان و گفتن عریان تر!

مردانگی شده تمرین این روزهای من تا بیاید روزی که مرد ات شوم.

محسن


 

چشمهایت را ببند تا نامحرمی نبیند.

صبر توشه کن تا دلت نگیرد.

.

.

.

دوباره سفری دیگر و یا علی گفتن ها.

من ماندم و شرمندگی از نگاهت.

دلت قرص به ذکری که می گوییم.

یا علی.

محسن


 

دلتنگی که اندکی کهنه شود بوی بچگی و هوای حیاط خانه مادربزرگ و پدر بزرگ مست ات می کند. هوس بچگی به سرت می زند و شیطنت های کودکی ات. خنده ات می گیرد.

دلم عجیب هوای فهمیدن کرده! خواب های کهنه ام سرباز می کنند و تعبیر می شوند. چشمهایت دست هایم طلب می کنند و بوسه های بی دریغ. لبهایت اما چه! غریبی ات را با آینده ای گنگ می زنم به هم تا تفسیر کنم خواب سال های پیشین تو را. کاش همه چیز مثل فکر های آشفته و دردهای بی امان و غم سوزناک دل تو شیرین بود!

آن وقت هیچ وقت چای مان را با کاکائو، نمی نوشیدیم.

این ها لحظه ایست از قطره قطره های اشک های شبانه ات. تو هم فکر چشم های محرم و نامحرم می کنی که نکند به یکباره به ظاهر دوست از راه برسد و سر ببرد تمام آرزوهایمان. دستت را سد گوش می کنی تا لبریز نشود صبری که طلب کرده بودی. چشم بسته دعا می خوانی تا نکند مرض یا غرضی یارت را بفریبد! کابوس های شبانه ات را صبح ها وقتی به خط می شویم برای اجرای مراسم مرور می کنم.

دستهایم آغوش ایست برای تو. رضای خدا نگرفته رهایشان کردم. کاش ببخشدم!

 

محسن


 

رازی ندارند این بیچاره گل ها. مثل وقتی که خوابیده بیدار می کنند. مثل وقتی که نیستی و هستی داد می زند که من هستم. می بینی چقدر زود فنا می شود تمام قطره های باران. به زمین می روند و ذخیره آخرت که کدام نسل ما بخورند و ما نخورده مست بمانیم.

پ ن:

حال خوبیست در عین نیستی!

 

محسن


 

 
   

 

 

 

 

 

 

من خودم را با تو شناختم
دادم اش دست تو
خودم را
گمش نکنی




فتوبلاگ دلقک

آرشيو

درباره من


نوشته های پیشین

بهمن 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386